تبليغاتX
چپ دست و فانوس
چپ دست و فانوس



سایه

سلام ستاره. سلام جیرجیرک

باز این منم، سلام.امشب چقدر قشنگ شده. چقدر هوا تاریک شده.

چقدر سیاهی هست. چقدر سایه هست.

 

-" من دوستت دارم. دوستت دارم سایه."

 

سلام ماه. امشب هم که نیستی. پس سلامم را پس می گیرم و به پشه ها تقدیم می کنم. پشه ها خوبند. آنها همیشه هستند. مثل خود من هستند. ریز . حقیر. خفیف.

سلام تب. سلام شرجی. خجالت بکش. ول کن این شبهای پاییزی را. جای نسیم خالی، جای باران هم. به جاش، بزار گریه کنم. آه بکشم.آخه دلم پاییزی است. دلم همه اش شب پاییزی است.

چقدر امشب تنهاییم. ما همه. الهی بمیرم.

 

-" من هم دوستت دارم. ولی اسم من که سایه نیست."

 

ساعت چند شده؟ دیر کردم. صبح کلی کار دارم. گلویم درد گرفته از بس بی صدا گریه کردم. پشه های لعنتی. برید گم شین. چقدر دور این چراغ می چرخید؟ چرا نمی فهمید سر کارید؟ احمق ها. کودن ها. چقدر مثل منید.

آه، چقدر امشب خل شده ام. سرم گیج می رود. انگشتانم می لرزند. خوب است که در تاریکی نشسته ام.

 

-"سایه، چقدر خلی، چقدر گیجی. من که به تو گفته بودم دوستت دارم. یادت نیست؟"

 

خمیازه. اشکهایم می رود توی دهانم! دیگر می روم گورم را گم کنم.فردا جمعه است. دق می کنم.مرگ بر جمعه.مرگ بر من. مرگ بر سایه.

 

-"تو چیزی گفتی؟"

 

شب به خیر ستاره. شب به خیر جیر جیرک

 

-"شب به خیر ........سایه"


چهارشنبه 1388/08/06  توسط چپ دست  |

 

سبز

روزی من مثل سادگی آب پر از خنکی بودم، مثل پروانه های کوچک سپید بال پر از سبکی بودم. روزی همه آرزویم پریدن از پرچین بود. پرچینی که سبز بود و سبز هنوز رنگ مقدسی بود.

روزی از ثانیه ها جلو می زدم، روی بال روز و شب شناور بودم و از همه دیوار ها قد می کشیدم مثل پیچک، پیچکی که سبز بود و سبز هنوز رنگ روییدن ها بود.

روزی من کودک بودم کودک جنگ و جنوب، کودک آژیر قرمز و چفیه های سفید. کودک لهجه عربی وخبرهای هولناک، کودک مهر 59 زمانی که پیشانی بند ها و مچ بند ها سبز بود و سبز هنوز رنگی مجاز بود.

روزی موازی فصلها و زیر سایه بید و کنار بزرگ می شدم؛ شانه به شانه کودکان خندان پابرهنه می دویدم و پونه می چیدم ، پونه هایی که سبز بودند و سبز هنوز رنگ بهار بود.  

.

.

روزی روزگاری من آزاد بودم و آزادی سبز بود و...

..هنوز هست.

 

چپ دست

مرداد۸۸

اهواز


یکشنبه 1388/07/12  توسط چپ دست  |

 

می خوام با تو برقصم

به همین شکلی که بلد نیستم

و تو نگاهم نکنی

تا من خجالت نکشم!

می خوام با تو برقصم

تانگو، سالسا، باباکرم،..

هر کوفتی که هست

به هر موزیکی که هست؛ یا نیست

-به هر حال من هیچ کدام را بلد نیستم-

می خوام با تو برقصم

فقط برای دلم

و برای خودم

و کمی خاطره درست کنم

برای دوران پیری کوری ام

و روزهای تنهایی ام

که لبخند بزنم، و خجالت بکشم و دلم خنک بشود

می خواهم با تو برقصم

همین الان

توی پیاده رو

جلو مردم

تا گشت ارشاد ما را بگیرد

و خاطره مان جالب تر شود

و ابدی تر شود

و همه فیلم ما  را برای هم بلوتوث کنند

و توی یو تیوب نمایش بدن

و این خاطره بازهم جالب تر شود

شاید کمی تلخی بی مهری ات از یادم برود

شاید کمی بخندیم

یا من کمی بخندم

هر چند مدتهاست خندیدن هم بلد نیستم

مثل رقصیدن که بلد نیستم...


چهارشنبه 1388/06/18  توسط چپ دست  |

 

شماره یک

بچه یک ریز گریه می کرد، شاید گرمش بود یا جایش را خیس کرده بود.مادرش کنار گهواره اش دراز کشیده بود و با دستش گهواره بچه را تاب می داد. به این گریه های شبانه عادت داشت. می دانست بلاخره ساکت می شود برای همین به خود زحمت بلند شدن و سرکشی را نمی داد. دیگران هم کم و بیش همینطور بودند. آنقدر خوابشان عمیق بود که این گریه های هر نیمه شب بیدارشان نکند. همه همانجا کنار مادر روی زمین و بدون رو انداز خوابیده بودند. پنکه قدیمی کنار اتاق، تر تر کنان، هوای گرم و مرطوب اتاق را به گردش در می آورد و پرده های رنگ و رو رفته پنجره را که زیر نور نارنجی و بی رمق چراغی که توی حیاط روشن بود گویی اشباح وهم انگیزی بودند، به رقص وا می داشت.

پدر توی ایوان، تاق باز، خواب بود. شکم فربه و برهنه اش، عرق کرده بالا و پایین می رفت و صدای خر خر گلویش با صدای ونگ بچه که از پنجره اتاق شنیده می شد در می آمیخت.  اما نه این ها و نه گرما و نه حتی ملخ های کوچکی که گهگاه روی سر و صورت و شکمش می پریدند هیچ کدام خواب عمیقش را لحظه ای بر نمی آشفت. این بهار ملخ ها زیاد شده بودند. کوچک و سبز رنگ بودند و همراه چند جور شب پره دیگر دور چراغ توی ایوان جست و خیز می کردند. سور قورباغه ها به راه بود. برای همین آنها هم زیاد شده بودند. توی باغچه بزرگ وسط حیاط، لابه لای بوته های انبوه و بی ثمر وحشی که همیشه خاک زیرشان مرطوب بود زندگی می کردند؛ غروبها بیرون می آمدند و تا صبح شکم چرانی می کردند.

پشت باغچه، روبروی دستشویی اتاقکی بود که پیرزن در آن زندگی می کرد. برخلاف عروسش، گریه های شبانه نوه کوچکش که تا اتاق او هم می رسید، آزارش می داد. شبها خوب نمی خوابید و توی رخت خوابش، که همیشه پهن بود، پهلو عوض می کرد و منتظر اذان صبح بود. از رنگ آسمان وقت را می شناخت. توی رخت خواب نشست. در اتاقش باز بود و آسمان دیده می شد. آستینهایش را بالا زد. دستهای استخوانی و لرزانش را به دیوار گرفت و "یا علی " گفت. خیلی پیر بود، خودش خوب می دانست. پسرش خانه پدری را فروخته بود و با پولش کامیون خریده بود. سهم پیرزن همین اتاقک پشت حیاط بود. راضی بود. وسایل محقرش را در همین اتاقک جا داده بود: یک دست رخت خواب، یک صندوق چوبی و یک کمد فلزی آبی رنگ. کمد را پسر بزرگش با اولین حقوقش برای مادر خریده بود و هر سال عید آن را یک رنگی می زد: سبز، سفید،... . آن عید آخر هم آنرا آبی کرد و بعد از مرگش کسی دیگر به فکر کمد ننه نبود که روز به روز درب و داغان تر می شد.

پیرزن اهی کشید و به طرف در رفت. دو تا پله را لنگ لنگان طی کرد تا به دمپایی های پلاستیکی اش رسید. جلوی اتاق پیرزن تاریک بود اما بعد این چند سال برای رسیدن به شیر آب جلوی  دستشویی به نور نیازی نداشت.هوا گرم بود و بچه هنوز زار می زد. از پشت بوته های پر پشت باغچه پسرش را که توی ایوان خواب بود به سختی می دید. دمپایی ها را پوشید و یکی دو قدم جلو رفت. ناگهان پا روز جسم درشت و لغزنده ای گذاشت، تعادلش را از دست داد. هول شد. دست نازکش را به سمت دیوار برد تا خودش را نگه دارد اما سریع تر از آنچه فکر می کرد افتاد. حتی وقت نکرد جیغی بکشد، از پشت افتاد، سرش به لبه پله جلوی اتاقش خورد و چشمهایش سیاهی رفت.

پسرش صدایی شنید. سرش را بلند کرد.حیاط ساکت بود.ملخی روی ریشش پرید. ملخ را پراند و از پشت درختچه ها در اتاق مادرش را دید که مثل همیشه باز بود. از بطری پلاستیکی کنار رختخوابش کمی آب نوشید، غلطی زد و بخواب رفت.

وزغ درشتی که زیر پای پیرزن له شده بود جان می کند. ملخی توی باریکه خون گرمی که از زیر موهای سپید و وزوزی پیرزن جاری شده بود و به سمت باغچه می رفت، گیر افتاده بود. بچه آرام شده بود و جیک و جیک پرنده ها همراه با نسیم ملایم صبح گاه حیاط را پر می کرد.

 

چپ دست

مرداد 88

اهواز


دوشنبه 1388/05/12  توسط چپ دست  |

 




 

می خوام با تو برقصم
سبز
سایه
پرده اول
فریاد
دوشیزه و آفتاب
زندگی درون یک بطری
برای عسل
فصل من و تو
هنوز...
غریبانه
زنی که هستم
اینجا
خواب گل سرخ
وفاداری
شهر بدون پیاده رو
بازار مکاره
من و تو و برف
حاجت
شناور
هوای تازه
سرزمبن نفت و آب و آفتاب
خاک
نعلبکی کودکی
سک سک
خواستنی نخواستنی
سفارش
پیدا
طولانی
همین
مادرانه ای برای شیرین
عیدی
من و تو
داستانک

 

 

 

 

سایه
سبز
همین...

 

 

RSS 2.0